تبليغاتX
قصه پر غصه
 

     ماه ، ستاره ، نور

                                               دلتنگ ِ دلتنگم

                                 دلتنگ ِ تنهایی

                                                      دلتنگ اشک

     دلتنگ ِشعر ، نقاشی ، مداد

           دلتنگ ِگریه ، خنده ، غم ، ماتم

دلتنگ ....

 

 

امروز یکی دیگه از روزهایی که اگه مجبور نبودم دردسر نفس کشیدن رو تحمل نمی کردم

امروز بعد از مدتها اومدم حرفام رو بنویسم اونم تو خونه ای که فقط و فقط مال خودم بود و حالا نیست خونه ای که با عشق به من داده شد ولی به هیچ دلیلی بارها و بارها به دیگرون پیشکش شد

 اومدم بگم ...

بگم چه ها گذشت و چه ها می گذرد  

ولی اصلا دستم به نوشتن نمیره

باز حرفام از گلوم بیرون نمیاد

هر چند گوشی هم نیست که بخواد اینا رو بشنوه

 همش که نوشتن نیست

دو ساله که من دارم مینویسم و هیچی به هیچی

 

اومدم قصه ای رو تعریف کنم  به خاطر قلبی به وسعت تنهایی تمام پروانه های عاشق عالم

این اخرین قصه ی من خواهد بود

یکی بود یکی نبود

یکی بود که تمام لحظه هاش پر بود از عشق و دوست داشتن به کسی که هیچ وقت نبود

اره یکی بود

یکی بود یکی نبود

قصه ی من تلخ ترین قصه ی قصه های دنیاست

قصه ای که تو هم مانند لیلی هیچ وقت نخواهی فهمید که چه چیزها در دنیا باعث شد که تو به مجنون نرسی

همیشه تو زندگیه ما ادمها ، کسانی هستند که به واسطه ی محبت کردن به ما ضربه های مهلکی به ریشه ی زندگیه ما می زنند

همیشه ...

در جای جایه این راهه به پایان نرسیده در هر برهه از زمان که تنها جویای خودم و او بودم حضوری دیدم از دوستانی که به واسطه ی محبت اتش کشیدن بر تمام پیکر خسته ام

بر تمامیه دست و پاهای تاول زده ام در این راه

.

.

.

قصه ی من تکرار تمام اشک های به گونه نشسته است

اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود

و تو ایکاش می فهمیدی این بغض فرو خورده را .

سکوت من دلیل بر خوشبختی نیست خنده های من از شادی نیست که من دیگر شادانه قصه های شهرزاد قصه گو نیستم

.

.

.

دلتنگم

دلتنگ روزهای رفته

ناامیدم

نا امیدم به تمام روزهای نیامده

قصه ای که در اینجا شروع شد تکرار روزهای تلخ و پریشانی تمامی دخترکان این دنیاست

قصه ی تمام دیوونه های دنیا

قصه ی تمام فرشته های روی زمین

 

 قصه از اونجا شروع شد که یه پروانه که همیشه فکر می کرد با همه ی پروانه های دنیا فرق داره اونم درست از روزی که متولد شده ، احساس کرد که توی زندگیش با فرشته ای اشنا شده که همیشه تو رویاهاش ارزوشو داشت . یه فرشته ی مهربون و پاک

همیشه با چشماش فرشته رو دنبال می کرد

همیشه به جاهایی سر میزد که می دونست فرشته از اونجاها گذر می کنه

هیچ وقت جلو نرفت هیچ وقت به فرشته نگفت که چقدر دوستش داره

هیچ وقت نگفت که به نظر خودش اون تنها فرشته ایی که توی این دنیا وجود داره

دوست داشت فرشته رو برای خودش داشته باشه

اما نمی دونست چه اروزی محالی داره

فکر می کرد اگه فرشته رو برای خودش داشته باشه همه چی حل میشه

نمی دونست برای داشتن فرشته باید از خیلی چیزها بگذره

نمی دونست حتی اگه بال های فرشته رو ازش جدا کنه  نمی تونه تموم پروانه هایی که به حضور فرشته احتیاج دارن از فرشته جدا کنه

نمی دونست توی این بازی اون بازنده است

نمی دونست فرشته هم نمی خواد برای همیشه تنها اونو بپرسته

نمی دونست قلب فرشته جایی نیست که فقط برای زندگیه ی یک نفر باشه

نمی دونست فرشته نمی تونه بقیه ی پروانه ها رو ندید بگیره

نمی دونست این فرشته حاضره برای خوشحال کردن دل همه ی پروانه های دنیا از شاد کردن قلب اون بگذره

نمی دونست این فرشته فقط دور دور ها رو نگاه می کنه

نمی دونست داشتنه یک فرشته به تنهایی نمیشه

نمی دونست این دل فرشته است که باید تنها با اون باشه

نمی دونست

.

.

.

پروانه ی قصه ی ما به هیچ وجه حاضر نبود از فرشته بگذره

نمی خواست اونو از دست بده . نمی تونست فرشته رو فراموش کنه

فکر می کرد برای اون چند صباحی که می تونه نفسی بکشه چرا نباید با یه فرشته نفس بکشه ؟

چرا نباید نفس هاشو برای اون فرشته بکشه

روزها رو می شمرد داشت همه ی لحظاتی رو که می تونست با فرشته باشه از دست میداد

طاقت نیاورد

 پروانه به فرشته گفت

گفت که چقدر دوستش داره

گفت که تنها ارزوش تو دنیا اینه که اونو برای خودش داشته باشه

 و همه چی عوض شد

زندگی تغییر کرد

و

دنیا عوض شد

.

.

.

 

فرشته تصمیم گرفت که پروانه رو خوشبخت کنه ولی هیچ وقت فکر نکرد برای خوشبخت کردنه پروانه باید مثل اون بشه

فکر نکرد که باید مثل پروانه ها فکر کرد

فکر نکرد که پروانه ها دل های نازکی دارند

فکر نکرد که دلاشون از برگ گل های سرخی که همیشه مجذوبشون میشد هم نازکتره

فکر نکرد که پروانه با هر غم کوچیکی ذره ای از وجودش رو از دست میده

فرشته پروانه زندگی کردن رو بلد نبود و پروانه فرشته بودن رو

زندگی شونو اغاز کردند

فرشته زیباترین و با ارزشترین چیزی رو که در دنیا داشت به پروانه هدیه داد

پروانه فکر می کرد و این یعنی خوشبختی

گاهی وقتا که فرشته نبود گاهی وقتا که پروانگی نمی کرد پروانه به هدیه ی فرشته نگاه می کرد و دلخوش بود

دلخوش زندگی  

زندگی که هیچ گاه زندگی نشد

فرشته هیچ وقت نمی تونست فراموش کنه فرشته بودنش رو نمی تونست مثل یه پروانه عاشق باشه فرشته فقط فرشته بودن رو از ابتدا می دونست . فرشته فقط فرشتگی رو بلد بود

و پروانه هیچ وقت نتونست بفهمه که چرا هیچ چیز مثل رویاهاش اتفاق نیافتاد

اما پروانه یه روز فهمید که فرشته نه از روی پروانگی که از روی فرشتگی اون هدیه رو بهش پیشکش کرده و بعد هم فهمید که از روی همون فرشتگی اون هدیه رو به پروانه ی دیگه ای پیشکش کرده تا اون رو هم خوشحال کنه

نفهمید که چه ها توی دل پروانه ی خودش شکست به خاطر کاری که کرده . اون تنها به این فکر کرد که پروانه اش چرا از کارش خوشحال نشده

چرا پروانه اش فرشته بودن رو بلد نیست !

اون هیچ وقت نمی تونست بین عشق پروانه ی خودش با دوست داشتن های پروانه های دیگه نسبت به خودش تفاوتی قائل بشه اخه اون هیچ وقت پروانگی رو بلد نبود

 

پروانه روزها و روزها رو از دست داد

بهار و تابستان  پاییز و زمستان

در تمام این مدت همه ی پروانه ها از هیچ کوششی برای ازار اون پروانه دست بر نداشتند

پروانه ذره ذره وجودش رو از دست می داد اما صبر می کرد

اون تا اخرین لحظه ی عمرش صبر کرد صبر کرد

اون باور داشت که یه روز فرشته پروانگی رو یاد بگیره

یه روز تلخ زمستون بود

پروانه تنها ذره ی کوچکی از وجودش باقی مونده بود

چیزی که هیچ جذابیت و گیرایی نداشت

تنها یه نفس

تنها یه نفس که به خاطر فرشته کشیده میشد

روزهای اخرش بود

خودش می دونست

می دونست که دیگه وقتی نداره که پروانه شدن فرشته رو ببینه اما هنوز هم منتظر بود

اون منتظر بود و نفس کشید

نفس کشید

ن

ف

س

کشید

فرشته به دیدنش اومد . اومد و گفت که برای دگر بار فرشتگی کرده

گفت که ..............

یه لحظه سکوت ایجاد شد

دیگه صدای هیچ نفسی از پروانه در نیومد

پروانه مرد و هیچ وقت نتونست به فرشته بفهمونه که پروانگی یعنی چی .

بعد از اون فرشته هم هیچ وقت نتونست درک کنه که چرا پروانه مرد!

 

راستی به نظر شما این وسط پروانه  بود یا نبود ؟

 

                                                                             خدانگهدار    مهدیس

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:4 توسط راوی |
سلام 

خیلی وقته اپ نکردم .یعنی حوصله ندارم .دیگه از ما گذشته .دیگه پیر شدیم ..رفت

یادش بخیر قدیما چه برو ببایی داشتیم ..مال خودمون کسی بودیم ..یه تار سیبیلمون

خیلی ازرش داشت برای آدمها ...ولی حالا دیگه همشو میتراشم و..

بگذریم

حالا یه بنده خدایی تو گوشم خیلی خونده تا یه بار دیگه بیام اینجا اپ کنم

البته این یه قصه قدیمیه مال ادمهای این شهر ..

این شهر رنگارنگ ..

امیدوارم که خوشتون بیاد ..

راستی یادم رفت بگم ..این قصه ها همشون واقعی هستند ..

.....

قصه زندگی

پلکاشو محکم روی هم فشار میده تا جلوی سوزشش رو بگیره  احساس می کنه هر ان ممکنه که خفه بشه

می خواد بالا بیاره . بالا بیاره تمومه زندگیشو . تموم عشقشو . تموم محبت هاشو . تموم مهربونی ها و فداکاریهاشو که همه به پای کسی حروم شد که اصلآ لیاقتشو نداشت

یکی از بچه ها می گه : اجازه خانم می خواید براتون اب بیارم ؟

نگاهی به شاگردش می کنه و می گه : نه دخترم . ممنون . نیازی نیست . حالم خوبه .

کلاس پر میشه از همهمه

یاد نیم ساعت پیش می افتم

وقتی که خانم ریاحی اومد سر کلاس با یه لبخند به همه سلام میده و همه رو دعوت به نشستن می کنه

هنوز چند لحظه ای از کلاس نگذشته بود که ایدا همش به بیرون از پنجره کلاس و توی حیاط خلوت نگاه می کرد .

همش سعی می کرد از هر فرصتی استفاده کنه تا توی حیاط خلوت رو دید بزنه بعد هم به خانم ریاحی پوزخندهای موذیانه ای می زد . همه بچه ها متوجه رفتارهای ایدا شده بودند .

انگار توی حیاط خلوت یه خبرای بود

همه سعی می کردن تا از پنجره کلاس به بیرون نیگاه کنند و ببینند موضوع چیه ؟

خانم ریاحی انگار خودش فهمیده بود اوضاع از چه قراره . خیلی سعی کرد جو کلاس رو اروم کنه اما نتونست .

احساس کردم یه بغض داره جلوی نفسش رو می گیره و هر لحظه ممکنه که دیواره ی این بغض ترک برداره

یه لحظه زل می زنه توی صورت بچه ها بعد هم با عجله کلاس رو ترک می کنه . همین که از کلاس میره بیرون ایدا با صدای بلند می گه بچه ها  بچه ها بدویید بیایید انگاری سوژه جدید اقای نادری پیدا شده اوناهاش . همون دختره سال دومی است . همون که تازه اومده این دبیرستان . نگاه کنید چه جوری با اقای نادری نشستن روی یکی از سکوهای حیاط خلوت

همه بچه ها یهو حمله میارن طرف پنجره .

می رم نزدیکتر . اتز صحنه ای که می بینم جا می خورم . این مرد با چه وقاحتی این کارها رو انجام میده . نمی تونم بفهمم خانم ریاحی به چه امیدی با اقای نادری ازدواج کرده . اونم مردی که هیچ تعهدی نسبت به همسر و بچه هاش نداره

داستان رسوایی هاشو توی دبیرستان همه می دونن فقط دنبال فرصت می گرده تا به هر طریقی شده حتی برای چند لحظه کوتاه به اهداف شیطانی اش برسه

صدای پای خانم ریاحی میاد . همه بر می گردن سر جاهاشون انگاری رفته دست و صورتش رو شسته . میاد سر کلاس مثل همیشه ارام و موقر . سکوت توی کلاس حاکم میشه یکهو بر می گرده و بدون هیچ مقدمه ای می گه تنها به خاطر ۲ تا دوقلوهای ۵ ساله امه که ازش جدا نمی شم

راستش من یه اشتباه کردم حالا دارم تقاصشو پس میدم نمی خوام به خاطر اشتباهی که در گذشته مرتکب شدم یه اشتباه دیگه بکنم و بچه هامو از دست بدم

 خیلی سخته ادم توی زندگیش با امید اینکه به یک کوه تکیه کرده زندگی شو شروع کنه اما بعد بفهمه که تکیه اش به درخت سست و تهی بوده که با هر طوفانی به هر سمت خم می شده  

نمی خوام حتی باور کنم که تموم زندگیم یه سراب بوده .

اشکاش سرازیر میشه . همه به کف زمین خیره می شیم . همه خجالت می کشیم به چشمای خانم ریاحی نیگاه کنیم

وسط بغض و گریه می گه

یادتونه هفته پیش که اومدم سر کلاس روی تخته کلاس چی نوشته بودین ؟

ایدا با ناراحتی و شرم خاصی می گه :

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

و من به این فکر می کنم خیانت تا به کجا ؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:13 توسط راوی |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

gheseye-zendegi

راوی

gheseye-zendegi

http://gheseye-zendegi.blogfa.com

قصه پر غصه

قصه پر غصه

قصه پر غصه

دلم برای قاصدک ها خیلی تنگ شده ،آخه بچه که بودم قاصدک ها رو می گرفتم و یه آرزو در گوشش می خوندم و فوتش می کردم بره آسمون اما حالا دیگه قاصدک ها نیستن،همشون رفتن،اون هام دیگه منو دوست ندارن ولی من اینقدر میگردم ،تا یکشون رو پیدا کنم و وقتی پیداش کنم برای تو یه آرزو میکنم و فوتش میکنم بره آسمون ،هرچند که دیگه مثل اون موقع ها پاک نیستم،یعنی خدا آرزوی منو قبول میکنه،مثل دوران کودکی؟؟ تلخی و شیرینی های زندگی

قصه پر غصه

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog